یک قطره دلتنگی

نا گفته های من به تو

 


دیشب ساعت 3:10 دقیقه اینجا یه زلزله وحشتناک اومد . نمیدونم شدید بود یا به نظر من که خواب بودم شدید اومد. سبحان دیشب اصلا تو تختش نرفت و اومد تو تخت ما بین من و باباییش خوابید ولی دخترم تو اتاقش بود زلزله که تموم شد سبحان از جاش تکون هم نخورد به دخترم هم نگاه کردم خواب بود . گفتم خدا رو شکر بچه ها نفهمیدن بترسن که سبحان گفت : بابایی لِزله بودااا (به زلزله میگه لزله)

 

 

امروز مهلا از طرف مدرسه شون برا جشنواره ی قرآن انتخاب شده بود و منم صبح زود بیدار شدم داشتم لباساشو اتو میزدم که اومد و گفت مامان دیدی زلزله دیشب چه قدر شدید بود ؟؟!!! گفتم چرا هیچی نگفتی ؟؟ گفت : چی بگم دیگه زلزله بود تموم شد رفت .... (یه همچین بچه هایی دارم من ....)



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ دو شنبه 23 ارديبهشت 1392برچسب:, ] [ 7:21 ] [ ناهید ] [ ]